|
|
|
|
|
شاید باید رفت... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:58 قبل از ظهر توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
خیلی وقت پیش بود... شاید اندازه بیست و دو سال ...یه روز پاییزی بود مثل همین امروز یه غروب بود مثل همین الان یه جایی تو یه گوشه دنیا اما نه مثل اینجا..وطن بود...اصلا واسه اینکه اونجا بود اسمش شد وطن یک بار دیگه مثل میلیون ها بار قبل یه صدای گریه بلند شد..گریه یه نوزاد...اون هم برای اولین باربود که داشت دنیا رو میدید..از نا راحتی بود یا خوشحالی کسی نمیدونه اما داشت گریه میکرد .. و مادری که معصومانه به روش لبخند میزد و اروم اشک میریخت از خوشحالی بود..اینو همه میدونستن.. و تو اومدی...شاید با اومدنت جای هیچ کس رو تو دنیا تنگ نکردی شاید به هیچ کجای دنیا بر نخورد..توهم یکی بودی مثل بقیه..دنیا واسه تو هم جا داشت.. اما مهم اینه که تو حظور داشتی و توی قلبهای اونایی که دوست داشتن جا گرفتی و یه گوشه از اون خونه ای که بعد ها شد جایگاه امنیت و عشقت رو تنگ کردی.. با شادی هاشون خندیدی ..با غم هاشون گریه کردی ..خیلی وقت ها شادی لبهاشون شدی و بعضی وقت ها اخم رو چهرشون ..اما همیشه عاشقانه دوستشون داشتی و دوستت داشتن بزرگ شدی.. قد امروز.... اما حالا پیششون نیستی...یه روزی رفتی که زودی برگردی...رفتی که وقتی بر میگردی براشون افتخار باشی..خیلی وقته رفتی اما هنوز بر نگشتی ... کاشکی وقتی بر میگردی اونی باشی که میخوان... ۲۲ سال پیش بود.... تولدت مبارک ...حتی اینجا...تو غربت!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط رها
|
||